بـی وقفـه (:

بـی وقفـه (:

آنقدر از تو پرم،
که بایستم مقابل باد،
پشت سرم جهان مست میشود...

محبوب ترین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۲۹
    ...

۵ مطلب با موضوع «dear me...» ثبت شده است

لجبازی :)))

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۴ ب.ظ

مامان برای ماشینش یه قانون گذاشته، بدین ترتیب که بین من و پویا هرکسی که زودتر بیاد، جلو میشینه. خب این قانون رو گذاشته که ما زود بیایم. امروز پویا دویید اومد و میخواست جلو بشینه، من نذاشتم. چون حق ِ من بود که جلو بشینم! و قبول نکردن، منم کوتاه نیومدم کیف و کتابمو گذاشتم و پیاده برگشتم! بحث اینه که چقدر لجبازی کیف میده، مخصوصا اینکه کل راه پدر گرام منو با ماشین همراهی میکردن! :))) 

دوم اینکه تو راه فکر کردم که شاید طرحواره استحقاق همیشه چیز ِ بدی نیست و اتفاقا شاید یه جاهایی هم خوب باشه که فکرکنی حقت بیشتر از این حرفهاست و براش تلاش کنی و این حرفها! چون اینجوری که مشخصه میتونیم با طرحواره ها آدما رو دسته بندی کنیم و فکرنمیکنم کسی باشه که طرحواره ای نداشته باشه! مگه اینکه من کلی کتاب بخونم و بشینم ببینم میشه یه بچه رو سالم بزرگ کرد یا نه! 

به هرحال، به نظرم گه گاهی خوبه لجباز بود، و کنار نیومد با همه قضایا، گاهی نباید همه چی به خوشی و خوبی تموم بشه! باید به خوشی تر و خوبی تر تموم بشه حتی :) به دست ِ خودمون! 


+ اینقدر به این مدل پستا حس ِ بدی دارم! انگار همه چیز باید فلسفی و روانشناسی باشه! 

  • پر ِ بنفش

زمان

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۹ ب.ظ

زمان فقط یه کمیته، برای تشخیص زمان. برای اینکه بفهمی چقدر وقتت رفته، برای اینکه بدونی چه اندازه از وقتتو برای چی گذروندی و برای هماهنگ شدن دنیا. ولی نباید اجازه بدی تو رو عقب بندازه و نگرانت کنه. تاریک شدن هوا و ساعت هشت شدن هیچی نمیگه، تو فقط ادامه بده. هیچوقت برای شروع کردن، برای ادامه دادن دیر نیست. از زمان عقب نمون و از کمیت بودنش استفاده کن :)

نذاز گولت بزنه...

  • پر ِ بنفش

جوراب شلواری!

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ق.ظ

امروز که داشتم اتاق تکونی ابتدای مهر رو انجام میدادم، به هدف خلوت کردن اتاقم و کمدام برای درس خوندن؛ رسیدم به یه جوراب شلواری مشکی‌ای که یادم نبود همچین جوراب شلواری‌ای دارم... یکم دست کشیدم بهش (کاری که همه خانوما هنگام خرید میکنن!) و دیدم چه خوبه پس چرا نمیپوشیدمش؟! 

و بعد یه تیکه ی خاکی رنگ دیدم و بعد یکم اون طرف تر دوتا تیکه و... این همونیه که من باهاش ترقه خوردم :) همونیه که باعث شد از همشون متنفر باشم و نخوام ببینمشون :) این جوراب شلواری یادآور گریه‌های ناخودآگاهمه... فحش دادنام و جوگیر شدنام... یادآور کوچه‌ی تاریکی که عروسی بود و اون کسی که فرارکرد ولی مگه از فکر و منطقم میتونه فرارکنه؟ :) یادآور اینکه چه‌جوری پذیرایی شد از ما... یادآور اینکه یه سری از مردا چقدر میتونن... آره! آخه به چه حقی؟ بدبخت! زن و بچه داری خودت و اینقدر نفهمی؟ :) من چقدر حرص بخورم از کسایی که بزرگ نشدن؟ کسایی که نمیفهمن؟ از هر نظری، هرررنظری که نگاه کنیم میبینیم اینا همه‌ش زودگذره، عبثه، چیزی نداره جز پشیمونی و باز...؟ 

یعنی لیاقت منی که اومدم عروسی خواهر تو که البته به خواست خودمم نه و به اصرار بقیه، اینه؟ 

امیدوارم یه روزی یکم بفهمه فقط :) 

یادمه که به خودش فحش دادم، گفتم امیدوارم یکی بزنه تو صورت تو یکی بزنه به دخترت تا بفهمی! سوختنی که ازش خون جاری شد و نفهمیدیم و بعد یهو با دیدن دستم نابود شدم :))) 

جوراب شلواری میگه: حتی اگرم جای زخم نمونه خیلی چیزای ساده‌تری هم هستن واسه یادآوری تجربه‌ها‌... و جای زخمی که رفته میگه: حتی منی که بهت چسبیده بودم و فکرمیکردی تا آخر زندگیت باهمیم، رفتم... بقیه؟ :)

  • پر ِ بنفش

به نظرم بدترین کاری که در این اندی دوران زندگی ام در حق خودم کردم، همرنگ شدن با جماعت بوده. با همین جماعت بی رنگ و پر لعاب، که خودشان را با خودشان روبرو کنی، دو حالت بیشتر ندارد: یا خودشان در خودشان گم میشوند و معلوم نیست پیدا شوند یا نه! و دسته ی دوم به حالت ِ عاقل اندر سفیه نگاهت میکنند و تمام هستی را انکار، حالا میخواهی از ریز و ناچیز بودنش در این هستی ِ عظمت بگو، خواهی از هیچ بودنش در جهان عدم یا هدف زندگی یا حتی ساده ترین چیز که هدف انواع و اقسام کارهای بی مفهوم و بی چیزی که انجام میدهند. چه رسد به سوال "اینقدر خودت را به کشتن میدهی که چی؟! بقا!؟" که خیلی هاشان ممکن است نفهمند.

من با بخش عظیمی از این اجتماع به زور و ضرب، سعی کردم همرنگ و هماهنگ شوم. از مهمانی ها لذت ببرم، از اتاقم بیرون بیایم، کتاب و درس را بیخیال شوم، فیلسوف بودن را (که قبل از اینکه بدانم چیست، نظر میدادم. درباره ی لعنتی ترین چیزها. یعنی مادر گرام میگوید از کودکی و زمان شروع زندگی ام، همواره پرسیده ام چرا. مدتیست که تلاش کرده ام و تنها سوالات "چگونه" پیشم برگشتند. چرایی هارا هم برمیگردانم. چون منم. به هرحال این هارا وقتی فهمیدم که خواندم این چراها، این مخالفت های همیشگی ام و مشخص نبودن جبهه ام همه به همین خاطر بوده اند. و چه خیلی هایی که از دسته های بند اول سوا بوده اند و این صحبت ها و مرا منطقی ِ ظاهری یافته و بعد گمان کرده اند گول خورده اند. و بعد خودشان را در چه چیزهایی خفه کردند. همین ها شد که تصمیم گرفتم وقتی یک بحث کننده ای مثل خودم یافتم، در زندگی ام بچسبم بهش و دیگر ولش نکنم. با او میتوان بحث های سنگین و سبک درباره ی همه چیز حتی کلمه ای که درباره اش علمی نداریم، کرد. #ایده_آل_هایم!). بعد تغییر کردم. دنیای درونی ام را باز کردم و چون تازه کار بودم گول خوردم(یحتمل کلمه ی مناسبی نیست. ولی زود وا دادم. بی تجربگی ِ محض :)) و نترسیدم و اعتماد کردم و قول دادم. باور بفرمایید یا نه در زندگی ام همیشه ی خدا طرف مقابلم قولش را شکسته، طرف مقابلم مرا رها کرده و رفته. به جز یک مورد که خیلی از همه ی جهات استثنا بود. بعد یهو، بعد از؟ نمیدانم. چهار سال؟ سه سال؟ تازه سر عقلم آمدم. وقتی در تنهایی ها پخته شده بودم، اشک ریخته بودم، زجرکشیده بودم، تمنا کرده بودم، حتی بعدتر که خوب شدم فهمیدم چه بسیاری از کارهایم عبث و در راه ناخودآگاهم برای ترمیم این بخش از من بوده، مثل صمیمی شدن با خیلی ها و غیره! یک هو دیدم ای هوار! پس جامه دریدم، به بازار زندگی رفتم و عریان فریاد زدم و خود قبلی ام را خواستم. نگو خود قبلی ام را پسندیده و به خانه هاشان برده اند. به هرحال، اندک اندک بازمیگردد این خود. اول کتاب خوان شدم؟ نمیدانم. آرام شدم باز، درس را با عشق خواندم، و گه گاهی دلتنگش شدم. وبلاگ نویسی را به زندگی ام بازگرداندم. و ادامه میدهم. منتظرم بهترین بخشم برگردد. سعی میکنم هر شب بنویسم. ولی خب نمیشود. حالا درون خودم با خودمم. دیگر کلمه و احساس ِ تنهایی معنا ندارد. دیگر همه چیز یک حالی و عجیب غریب نیست. دیگر آنقدرهام درگیر روابط نمیشوم که اضافه اضافه خودم را الکی نصفه کنم. و خداییش این را مدیون سیروسم راستش را بخواهید. خب من خیلی اذیتش کردم تا بتوانم با روابط نرمال و درست کنار بیایم. روابطی که من میساختم، متزلزل بودند. پر از تلاش و انتظار و پر از سعی های بی وقفه ام برای نداشتن همان انتظارات و باز هم نتیجه؟ له کردن خودم و طرف مقابلم، حتی وقت هایی که نمیدانستم، چرا؟ برای همین باور کردم برای داشتن روابط، باید اول مستقل بود. میدانید تئوری انتخاب چه میگوید؟ میگوید زن و شوهر ها باید سوای هم رفیق داشته باشند و بدون نگرانی، هیچ نگرانی ای با رفیق رفقا بیرون بروند و گردش. جدا جدا. باید زندگی های مستقل هم داشته باشند. من ک فکر میکنم زیر پنج درصد آدمها اینقدر سالم و مرز دار و بدون وابستگی ِ خطرناکند. 

امشب تصمیم گرفتم بیشتر با خودم باشم و با خودم خلوت کنم. پس سعی میکنم بنویسم. هربار بیشتر از بار قبل. از همه چیز و هیچ چیز. پس باید به خودم بگویم منتظر رشدش، آنچه میخواهد، باشد. دیر می، ویر کامینگ :) من و تلاشم :)

  • پر ِ بنفش

درگیری ِ الکی!

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۴۱ ب.ظ

لعنتی ترین زمان زندگی هنگامی است که از لاکِ کوچولوی ِ گرم و نرم خودت بیرون می آیی و به دنیای عظیم و رنگارنگ آدم های دیگر، وابسته میشوی.

چرا؟

یقینا در لاک خودمان هیچ نگرانی نیست، هیچ لزومی ندارد صبور باشیم و درگیر نیستیم...

یک ربع درگیری ِ ساده کافیست

به خودمان اجازه دهیم کمی چک بکنیم که قضیه از چه قرار است و

بوووم!

حتی شقیقه ها هم طور دیگر میزنند! انگار میخواهند ازهم بپاشند تا خون فوران کند!

چه اصراری است؟

در لاک بیخیالی خودمان میمانیم! :))) ^__^

نتیجه تصویری برای ‪stay in your own worls‬‏

  • پر ِ بنفش