آیا از هیچ و پوچ، از چرت و پرت، فراری هستید؟ دِن پلیز دونت رید دیس پست ^_^

همواره نوشتن بعد از مدتی سخته. حتی وقتی تو دفترت به نوشتن ادامه میدی.

بذارین مهم ترین مساله امروز رو بیان کنم! به نظرم باید قارچ رو هم میذاشتن جزو ِ هرچیز ِ بهشتی! حالا، میوه؟ سبزیجات؟ نمیدونم. ولی انی وی، خیلی موجود خوبیه و واقعا حیف شده این وسط!

دوش (! :دی) افسردگی گرفته بودم به نوعی. افکار ِ رژه رونده. حتی به نقاشی ای که کشیده بودم و رو دیوار اتاقم بود نگاه میکردم و برخلاف همیشه که ذوق خومو میکردم؛ چیزی که این بار دیدم نگرانی بود. وسط ابروها خم شده به روی پایین و لب هایی که از هم فاصله داشتن داشت اوج نگرانی رو داد میزد. اوج تاثیر نگرش رو میشه دید اینجا. وقتی نگرانی تمام عناصر جهان باهات همکاری میکنن. خیلی جالبه، نه؟

یکی هست تو فامیل، دخترداییمه :دی! رو من کراش داره. از وقتی تونست حرف بزنه روم کراش داشت و من تمام سعیمو کردم که ی کاری کنم که دیگه نداشته باشه ولی همواره کراش داشت. حتی وقتی من حالت قهر میگرفتم اون میاد و با من حرف میزنه حتی وقتی تقصیر منه و بقیه التماسم میکنن که برم باهاش حرف بزنم. هیچوقت خدا هم ازش خوشم نیومده. تا قبل از دختر عموم که الان سنی نداره و سه چهار سالشه اون تنها دختر فامیل بود که من باهاش فان نداشتم. خیلی جالبه که همیشه تنها بودم. ولی هیچوقت این غم ِ تنهایی ِ همراه نداشتن منو نگرفته. حتی یادمه یه بار یه دوستی داشتم میگفت: من چهار تا خاله دارم و چهار نفر دست میزنن ولی تو یکی داری و فقط یکی دست میزنه. ولی دلم نسوخت هرگز. فقط یه دورانی میگفتم کاش دختر خاله داشتم که دیگه اونم نمیگم. چه فازیه اخه؟ الان خالم مجرده خیلی بیشتر کیف میده زندگی اصلا :دی

دختر داییمو میگفتم.

دیشب رفته بودم (تو هفته، فقط یکشنبه ها میاد) صرفا چون یه حالتی داشتم چند روزی نمیتونستم تنها بمونم خونه. بعد من رفتم تو اتاق، درس بخونم. همه بیرون بودن و اومده بود پیش من نشسته بود. خواست حرف بزنه گفتم ساکت باش. خودش فهمید گفت آره حرف نزنم. باورم نمیشه که بازم موند و یه برونگرای لعنتی ِ همیشه چرت و پرت گو پیش من ساکت بود و تا تونست پیش من موند تا پارت درسی ِ من تموم شه! واقعا چرا ازم متنفر نمیشه؟ خدایا میشه در این باب یکم منو بد کنی لدفا؟ این حجم از کراش قابل قبول نیست برام. خواهشمندم روم کراش نزنید لدفن. عصن اعصاب و حوصله اینارو ندارم. :/

ولی وقتی اومدیم خونه، روابط تو سرم قل خوردن. نه یکی، نه دوتا، سه تا! :دی عصبیم میکردن. منی که ده و نیم یازده شب میخوابیدم رو بیدار نگه داشتن. رفتم بالا یکم دور خودم پیچیدم، تو پیله. یکم تو راه پله نشستم و نگاه کردم به پنجره ی باز رو به آسمون. سه چهارم صورتمو لای پتو قایم کردم. فکر کردم. فکرای خوب کردم. باخودم و اونا حرفای خوب زدم. ولی خواب نیومد. همیشه همینجوره. وقتی کسی رو دوست دارم نیست و نمیاد. حتی وقتی اونم دوستم داره! هیچوقتم نفهمیدم چرا.

و دقیقا وقتی تصمیم میگیرم واسه خودم باشم و بیخیال، برگشتن. 

+ خبر ِ خوب اینه که بالاخره چهارشنبه سریال گرام تشریف میارن!

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

#غرغریجات - این بار: روزمرگی ها

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

#غرغریجات! -2-

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

#غرغریجات!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
About me
آنقدر از تو پرم،
که بایستم مقابل باد،
پشت سرم جهان مست میشود...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان