بـی وقفـه (:

بـی وقفـه (:

آنقدر از تو پرم،
که بایستم مقابل باد،
پشت سرم جهان مست میشود...

محبوب ترین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۲۹
    ...

۲ مطلب با موضوع «روز مرگی ها :: آنچه مینویسم تا باشند» ثبت شده است

1984

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۶ ب.ظ

پیشاپیش، به نظرم پست ِ بی خودی است. ولی لازم میبینم انتشارش دهم، که باشد.

اولاً؛ موضوع کتاب را درست کردم، نه چون بگویم میخوانم. که گه گاهی بنویسم از کتابهایی که میخوانم، از برای خودم و شاید شما که استفاده ای ببرید چرا که گاها خواندن برخی کتابها شور و شوقی در آدمی برمی انگیزاند. و علاوه بر آن دیدگاهم در زمان حال برای آینده ام؛ و دیدن آنچه خوانده و آنچه یادگرفته یا نگرفته ام. در کل هدفی که دنبال میشود بیشتر خودمم.

خیلی هاتان (!!) این کتاب را ورق به ورق خوانده اید. اما بگذارید بگویم. کتابی بی نظیر است. نویسنده، خارج از بحث اجتماعی و سیاسی داستان واقعا در رمان نویسی استاد است و میداند چطور شگفت زده تان کند که تصمیم بگیرید یکی دو بعد از ظهر را به خواندن صد و خورده ای صفحه اش اختصاص دهید. 

جو در دوران داستان، خفقان آور است. هیچ تکه ای از کتاب ننوشتم که بخواهم یادداشت کنم. قبلا خوره ی جمع آوری تکه کتاب داشتم ولی الان بیشتر داستان به چشمم می آید تا جملات! از جو داستان میگفتم، از خفقان آوری اش. از اینکه حتی افکار هم کنترل میشوند و آزادی و زندگی ندارند... اینکه خوراک درست حسابی ندارند و حزب گذشته و تاریخ را هم به آتش میکشد و هربار تغییرش میدهد تا مردم را کنترل کنند. و طبقه ی کارگر حیواناتی محسوب میشوند که تولید مثل میکنند و اصلا اهمیتی ندارند. افکار، رفتار، دزدی ها و خلاف های آنها اصلا کنترل نمیشود و به حال خود رها شده اند. البته عضو حزب شدن و استخدام وزارت خانه ها شدن حاوی ِ سری آزمون هاییست و محدودیتی برای شرکت کنندگان وجود ندارد. 

اسمیت دست به تغییر میزند، عاشق میشود و میخواهد انقلاب کند. معتقد است اگر کسانی بتوانند کاری کنند، طبقه کارگرند. قدرت دارند. ولی؟ آنقدر زجر میکشد تا او هم باور های احمقانه ی حزب را پذیرا میشود :) بالاخره او هم میگوید: دو دو تا، پنج تا میشود. :)) 

من نمیخواهم از تشابهات با هزاران هزار اجتماعات بنویسم. ولی اگر چشم و گوشتان باز باشد میبینید. باورهای کتاب را مسخره ساخته اند تا فهمش راحت باشد اما کمی تفکر لامپی درون آدم روشن میکند که خودمان هم نادانسته، چندان کمی نداریم!

((:

یحتمل کتاب ِ بعدی ای که سراغش میروم، جز از کل است. همزمان دارم تئوری انتخاب را هم میخوانم. شاید از بخش های مختلفش پست هایی بگذارم. فقط یک سری توضیحات، به زیبایی میتواند انسان را روشن سازد. به تازگی فهمیدم. مفاهیم ادبیات را که یاد میگرفتم، هرگز گمان نمیکردم شعرخواندن برایم ساده و روان و لذت بخش شود. ولی شد! و از این طریق فهمیدم خیلی از سادگی هایی که به ظاهر بی ربط می آیند، بسی کمک کننده اند :)

  • پر ِ بنفش

today's AZMOON

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ب.ظ

خب.

از جزئیات بی فایده ی ابتدای ماجرا، بگذریم. یکی از دوستان هست که در این یکسال آزمون همواره جلو و یا عقب بنده مینشسته و نمیدانم دقیقا از کی صمیمی شدیم. یقینا یکی از همان روزهای مودی ِ عجیب که در تمنای ارتباطات گسترده و رفاقت بودیم!

بگذریم.

امروز پاک کن نیاورده بود. فی الواقع، هیچ چیزی نیاورده بود. گفت فراموش کرده است و همین مدادها را هم در راه خریده اند. خب، من پاک کن نداشتم. گفتم: اگه بازم پشت سر هم بودیم من میتونم پاکنمو بهت بدم! خب رفت پیش یکی از دوستانش و نهایتا پشت سرم نشسته بود. که یکی از دوستانش را دید.

فائزه!

خب، فائزه از اسمش قشنگ تر است. باور کنید یا نه... 

از فائزه تراش خواست و بعد گفت پاک کن داری؟ و نهایتا؟ فائزه پاکن خودش را نصف کرد و داد به مائده. 

قیافه ی تعجب کرده ی مرا باید دیده باشید تا بدانید.

گفت: ما اینجوری ایم دیگه، اینجوری معرفتی کار میکنیم! بعدا براش یه پاک کن میخرم. 

عجب!

بعد راجع به این گفت که قبل از امتحانات باهم اشکال برطرف میکردند و همان ها می آمده در امتحان و به این باور رسیده اند که... خودتان میدانید! و عجیبش تفاوت در رشته ها بود.

گفتم منو   و   هم اینجوری بودیم که من و   نمیخواندیم و در راه   برایمان توضیح میداد و ماهم توضیحات او را مینوشتیم. 

زمان آزمون رسید، با موفق باشید او و توام همینطور من، مکالمه به پایان رسید.

آخرهای آزمون، پاک کن من افتاده بود. زیر میز ِ جلویی. خب من بیخیال طی کردم و گفتم نهایتا اگر نیاز داشتم برش میدارم و چون آن هنگام رسید دیدم نیست!!! :| 

تعجب های فراوان!

در نهایت نفر ِ جلویی پاک کن منو کنار صندلیش رها کرد. 

منو میگی؟

اینقدر از این قضیه میخواستم خودزنی کنم! نتونستم متن عربی رو بخونم و بیخیال شدم رفتم سراغ بقیه درسا...

هرچی فکر کردم آخه چرا؟ راضی نشدم. حتی نمیخوام خودمم با این قانع کنم که شاید لازم داشت. میخواستم فریاد بزنم سرش و بگم میپرسیدی، به چه حقی ازش استفاده کردی؟ 

سکوت کردم.

الانم آرومم...

خداییش تفاوت رو حس میکنید؟

مائده میگفت با فائزه از راهنمایی بودن و سه ساله همو میشناسن.

گفتم من همه ی بچه های مدرسمون برام اینجورین و حالم داره از این همه آشنا بهم میخوره :)

بذارید پست رو با جمله ای که نمیدونم از کیه، منور کنم:

غروبگاهان در کوچه های خلوت شهر که بوی پیچک هذیان عاشقی میگفت، تو در کنار من آهسته راه میرفتی...

این روزا جدن اینقدر تو خیالت غرق شدم که گاهی وقتا یه جوری میشه که انگار خیالام اتفاق افتادن و الان دیگه خاطراتن... یعنی همینقدر صمیمی :)

  • پر ِ بنفش