بـی وقفـه (:

بـی وقفـه (:

آنقدر از تو پرم،
که بایستم مقابل باد،
پشت سرم جهان مست میشود...

محبوب ترین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۲۹
    ...

۷ مطلب با موضوع «درگیری های ذهنی» ثبت شده است

کامِ همیشگی :)

يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۴ ب.ظ

امشب به ماه و ستاره ها نگاه کردم. ستاره که نبود. اما ماه پشت ابرها، خودش را نشان میداد. میتوانم ماه را ببینم و به تو فکرنکنم؟ قطعا نه! ماه همیشه یادآور معشوقم بوده است. تو باید میبودی و باهم زیر این آسمان صورتی و سورمه ای میخوابیدیم و تا هروقت میتوانستیم حرف میزدیم! تو باید در روز و شبم میبودی، نه خیالت. تو باید با من حرف میزدی، نه خیالت! تو باید به من حقیقت را نشان میدادی و هزاران چیز را به من میفهماندی! با تو جهان جور دگر بود. باور کن حتی از وقتی خیالت به زندگی ام چسبیده دیگر همه چیز فرق دارد. فکر کن خودت هم باشی! :)


  • پر ِ بنفش

رنگها

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۳ ب.ظ

خب ببین، ما آدمای هنری طور ِ متفکر ِ نمیدونم چی! اصلا مهم نیست. یه سری از آدما، مث ِ من، مث ِ حیدر، یه سری فکرا داریم. مثلا یه بار حیدر گفت که پری، دقت کردی که هر آدمی، یه رنگیه؟ و خب اون موقع من حسابانامو ننوشته بودم و گند زدم به فاز فلسفیش... ولی الان یه صفحه از دفترخاطراتم هست که میگه: ما هر آدمی رو یه رنگ میبینیم...

دارم فکر میکنم یحتمل به خاطر حس ِ القا شدس و بعد حسی که رنگ القا میکنه و ناخودآگاه میاد تو ذهنمون...

تو همون آبی رنگ ِ آرامش ِ جذابی هستی که وقتی نباشی ممکنه همه رنگها شاد و جیغ باشن، ولی بی فایدن و چشمو میزنن! دقیقا انگار یه چیزی کمه، اینجا، ور ِ دل ِ من! :)

  • پر ِ بنفش

crazy !

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۵۸ ق.ظ

خیلی دلم میخواد دیوونه باشم. ازونا که اینقدر تو خودشون و دنیای خودشونن که چیزی نمیفهمن و کسی هم اونا رو نمیفهمه! 

پی نوشت: جیره کتاب میخواد یه لیست بزنه برای کتابهای ِ فارسی ای که قبل از مرگ باید بخونیمشون. به پیرو از 1001 کتابی که باید پیش از مرگ خواند ِ معروف! و خب. من خیلی از خودم شرمنده شدم که تنها کتابی که از لیست خوندم سال بلوا بوده! البته من ِ او رو هم دیدم، ابتداش رو هم خوندم، نویسندش هم همشهریمونه، یعنی من میخوندم میگفتم عه؟ این کلمه که...! ولی خب. جدی برام شرم آور بود. متاسفم برای خودم. کتاب ِ ایرانی بخوانیم. 

بازم که پی نوشت از خود پست طولانی تر شد! بازم که مهم تر شد! اَه. :/ 

امروز کتابایی که از چشمه روز شنبه سفارش داده بودم رسید و من عین چی خوشحال بودم و هی گفتم کاش اتحادیه ابلهان رو هم سفارش داده بودم. کاش کاش کاش! ولی با این مامان که اینقدر غر میزنه که همه کار میکنی جز اونی که باید، باید بگم که خیال خام! سال دیگه که قیمت رفت روش گیرت میاد! :(

داداشم اینقدر ادکلن و عطر و کوفت و زهرمار میزنه به در و دیوار که من همش عطسه میکنم، همش سرم میخواد درد بگیره. اه. مریض ِ بیمار :|

منشن میکنم که جمله اول مهمه اصلا. اصلا فقط همون. :)))))))))

  • پر ِ بنفش

...

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ب.ظ

و نوشته ها در مغزم رژه میروند ولی نه زمانش مناسب است و 

وقتی صفحه ی سفید جلوی چشمانم، میمانم! از کجا شروع کنم...؟ 

  • پر ِ بنفش

من اون بهشتو نمیخوام!

دوشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۴ ب.ظ

دینی میخوندم، بعد نوشته بود که هر آرزویی تمنا کنید برآورده میشه! اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من میگم خدایا پلیز همه علومو بچپون در مغز من. (مثلا من معتقدم. مثلا من مومنم، مثلا من میرم بهشت! بیخیال! :|) بعد یکم تفکر بنمودم دیدم خیر نمیخوام. علمی که خودم نخونم و تلاش نکنم براش و کلمه کلمه از رو کتاب نبلعمش؟ نه مرسی! من اون بهشتو نمیخوام! ولی همه سعیمو میکنم این دنیا یه جورایی بهشتم بشه :) 

پ.ن : فارق از همه این بهشت و ایمان و خدا و دبیر دینی و همه اینا! دینی درس مورد علاقمه. چون پارسال روی دبیردینیمون کراش داشتم شاید. شاید البته... یعنی اگه بخوام بگم دینی و زبان رو کودوم رو دوست دارم میمونم. و حتی ممکنه بگم بیشتر حاضرم دینی بخونم تا زبان و تستشو بزنم. زبانم لذت بخشه... ولی نمیدونم. شاید جفتشو یه اندازه. البته ناگفته نماند خوندن اینکه هوش درون فردی ِ بالایی دارم که اثباتی میشه برای علاقم به روانشناسی، درکنارش الهیات هم هست. که این موضوع هم باعث شده علاقم بیشتر بشه و مطمئن بشم ازین بابت. شاید مثل علاقه به دونستن فرقه ها و نظریه های فلسفی، دین ها و عقاید و غیره هاشون رو هم کامل مطالعه کنم در زمان مناسبش! :)

معدود پستایی که پی نوشتا از خود پست طولانی تره :| 

  • پر ِ بنفش

am I an asshole؟!

سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۰۰ ب.ظ

من خیلی سعی میکنم بد نباشم. بیشعور نباشم، عوضی نباشم. ولی خب گاهی وقتا چاره ای نیست. آدم برای اینکه کار درست رو انجام بده مجبوره! و خب گاهی اوقات آدم یه جاییه که آدما متوجه نیستن این بیشعوری نیست شاید. جو اجتماع آدمو مجبور ب داشتن این حس میکنه!

  • پر ِ بنفش

نه اینا غر زدن نیست، اینا یه من ِ درگیره!

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۱۳ ب.ظ

  امروز قریب به پنج بار این صفحه ی "ارسال مطلب جدید" رو باز کردم و خواستم بنویسم و انگار یه چیزی جلومو گرفته. یه چیزی انگار جلوی همه چیز رو گرفته. میخوام خوشحال باشم و حالم خوب، نمیشه. میخوام درس بخونم نمیشه. حرف بزنم؟ نه نمیشه. کتاب بخونم؟ نوچ. نمیدونم چیه. همه کار هم کردم. استراحت دادم به خودم، استرس رو حذف کردم، رفتم جای دیگر برای تنوع؛ خونه ی دیگه، اتاق ِ دیگه. نه انگار. میخوام ذهنمو مرتب کنم و من! منا، نمیدونم. خیلی عجیبه نه؟ منی که راه حل پیدا میکنم برای همه چیز حالا نمیتونم بفهمم چی ذهنمو شلوغ کرده. چون حتی کارهای به تعویق انداخته شدم رو هم انجام دادم تا درگیری های ذهنیم کم شه و منتظر نموندم و جلو انداختم، چون نیاز دارم به حال خوبم. اما حال خوب، عین ماهی شده یه لحظه میبینمش ولی سریع لیز میخوره میره و ما هم دل نازک، نمیخوایم ماهی رو بکشیم تا داشته باشیمش. شاید پریدم تو آب :)

  همیشه دوست داشتم مرتب باشم ولی نبودم. دوست داشتم یه ویژگی ِ خاص و طرز نوشتن خاص داشته باشم. ولی نه، نشده. خاص بودن نه به اون منظور خفن بودن، نه! یه چیز ِ ساده. البته فکر ِ کنم تو بی نظمی هام یه نظم ناخودآگاهی هست. فکر کنم خیلی گستردست ولی. یه چیزی رو دوست دارم و نمیخوام این مرتب بودنه و در یه راستا بودنه باعث بشه من اونو از دست بدم و دلم حس ِ خوبش رو میخواد. ولی خب. باید سعی کنم مهم نباشم و خودم باشم. ولی این قضیه جدیدا به طرز عجیبی به نظرم سخت و پیچیده شده. من از کودکی(!) از هر دست خطی خوشم میومده کپیش میکردم. به دستخط و طرز نوشتن بقل دستیم نگاه میکردم، چجوری خودکار رو میگیره و هر حرفی رو چجوری مینویسه. به تک تک کلمات و طرز نوشتنشون و حروف نگاه میکردم و به کل ِ متن هم نگاه میکردم. آیا من کل ِ صفحه ی پر شده ازون خط رو دوست داشتم یا فقط حالت نوشتن سین رو تو فلان کلمه؟ پس کپیش میکردم. و اینجوری بود که به تقریب در کل دوران تحصیل بدون کلاس ِ خط رفتن جزو آدمای خوش خط بودم و حتی معلما هم تشویقم میکردن و داشتیم که مثلا بچه ها میاورن چیزای مهمشونو من بنویسم. حتی داشتیم که اسمای اول کتاب و دفترشون رو من نوشتم :) اینا مهم نیست. اینارو گفتم که بگم قضیه "ادب از که آموختی؟ از بی ادبان" ـه یه جورایی. گفتم که بگم تقلید تا یه جایی خوبه و من احساس میکنم در برخی چیزا (مثل همین وبلاگ نوشتن، فقط طرزش!) مرز درست تقلید رو رد کردم و دیگه نمیدونم خودم کی ام. البته مثلا میدونم خودمم چنین ایده ای داشتم ولی الان یه تصمیم داشتم و فقط به دل نشستن چیزی نیست که من بخوام همیشه بهونش کنم برای تقلید... شایدم دارم زیادی درگیر میشم و پیچیدش میکنم. ولی خودم نبودن حس ِ بدیه که دوستش ندارم. (تاکید میکنم، گاهی اوقات، در سری ِ محدود ِ چیزها)

  میخواستم یه پست بنویسم در راستای ِ لَیِرها (همون فیک بودن ِ همه چیز ِ پست ِ قبلی) که الان ذهنم شلوغه و واقعا نمیتونم شفاف و درست فکر کنم و متن تمیز و درستی از آب در نخواهد آمد. ولی یه استادی داریم از تهران میان برای ادبیات، خیلی خوب و مرتب مینویسه جدن و خیلی با حوصلس. قشنگ مشخصه کارشو خیلی دوست داره و همه ی سعیشو میکنه که نتیجه ی خوبی از آب در بیاد. دارم سعی میکنم ازش یاد بگیرم. دارم به خودم میگم تو یه جاب ِ یک ساله داری که باید انجامش بدی و بعدشم پاداش میگیری. روزی هم اینقدر ساعت باید کار کنی. عوضش نتیجه خیلی خوبه!

+ جدی چرا آدم وقتی یه مدت نمینویسه اینقدر سخت میشه نوشتن؟! 

  • پر ِ بنفش