all the THOUGHTS looking for peace

all the THOUGHTS looking for peace

Had to lose my way To know which road to take

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ خرداد ۹۷، ۱۹:۵۰ - آقای هرمیت
    :|

#غرغریجات!

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ

هرچی میخوام از عنوان گذاشتن خسته نشم، نمیشه!!!

خدا منو لعنت کنه که ده قسمت سریالو تو دو روز زل زدم ب گوشی و دیدم، و هی به خودم گفتم: تموم میشه دیگه راحت میشی! و هم اکنون دچار چشم درد شدم -.- 

اینم میخوام بگم که، هی بگم! که یادم نره.. که بشر! مهم نیست اگه کسی حرفتو نفهمید! تو حرف اصلیتو بزن و برو.. دیگه لازم نیست توضیح بدی، لازم نیست توضیحات اضافه بدی! اینجوری بازنده میشی... فقط حرف اصلی رو بزن و تموم! بذار نفهمن اصلا! بذار بهشون بر بخوره.. 

اینم ک اینقد پست نذاشتم و الانم دارم افتضاح مینویسم مال اینه که کتاب نخوندم. سالم میشم :)

از تابستون و کنکور میترسم خداااااا ))))): بهار کام اند تل می ویر گانا بلو ایت )): 

  • پر ِ بنفش

تاثیرات 😐

پنجشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۶ ق.ظ

آقا من کتاب شاهنشاهی رو دیدم، کپشن رو خوندم ک ببینم چیه و اینا.. بعدش خوابیدم. منظورم اینه که خب نه دقیقا بعدش، ولی خب وقتی خوابیدم خواب دیدم که تو کشور یه پسره ای توبالکن رو کشتنش. دلیلش چی بوده؟ دلیلش این بوده که داشته کتاب شاهنشاهی رو میخونده!!

اون از فضای مجازی

اون از مملکت و جامعه و امنیت

واقعا آدم دیگه نمیدونه چیکار کنه :|||

حالا باز من خیلی حساس نیستم. اونا که حساسن چیکار میکنن ناموسا؟ :||

  • پر ِ بنفش

اسکیزوفرنی

يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ

دارم فکر میکنم جدا از اینکه لغت جذابیه؛ اسم خوبیه واسه اینکه خودتو صدا کنی و با خودت باهاش حرف بزنی. یه جور آزادی و فهم با هم بهت میده...

پ.ن: فقط به صورت توهین نباید تلفظ شه مثلا 

چرا همه پستام با دارم فکر میکنم شروع میشن واقعن؟

  • پر ِ بنفش

زندگی...

جمعه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۲ ب.ظ

دارم به زندگی فکر میکنم. قضیه قرار نیست عین اینایی باشه که میگن آخ درد زندگی و به همه زخم زده و اینا! نه. یعنی خب اره. زخم میزنه دیگه. زخم میزنه و همه میخوانش، همه ازش مینویسن..

مام داشتیم یه دونشو. نه اینکه مرده باشه ها، فقط فعلنا نیستش. وجود خارجی مارجی نداره برامون. میخواست برگرده ولی من نخواستم. فرداش یه حالی شدم ولی طرز جواب دادنم کار خودشو کرده بود.

اینایی که زخم میزنن، همیشه یه جورایی محبوب ترینن! دیگه حتی احساس میکنم عاشق   هم نیستم. دلم هم واسه   تنگ شده. ولی غلط میخورم برم باز آزارش بدم! همینه که هست پری، پاک کن گذشتتو. بذار همه ببینن. بذار همه بدشون بیاد. بذار ضعیف باشی اصلا اگه این ضعیف بودنه. 

همش داریم شعار میدیم! فلانا فلانن، بهمانا بیسارن. بابا زندگیو باید کرد! منظورمم بد نیستا، منظورم اینه که حالا تو صداتم لوسه، چاقم هستی (خودمو نمیگم!) ولی سو وات؟ منی که لاغرم و بهم میگن لامصب کمرو چیکار کردم مثلا؟ تازه این فقط ظاهرشه. مردم کلیشون دو روعن و دارن زندگی میکنن و همشون از هم بدشون میاد ولی زندگی میکنن! 

دروغ میگن و دارن زندگی میکنن

احترام نمیذارن و دارن زندگی میکنن

منم و یه درصد دیگه که اینقد درگیریم. درگیر نیستما، باشعوریم و سعی میکنیم وجهه بیشعوریمون هر روز کمتر بشه ولی اونا ک بیشعورن، پاپیولاریتی فیک دارن. شدیداً! بعد من نشستم و خودمو جر میدم. کلی از ادما اصلا خیلی چیزارو متوجه نمیشن! پس چرا من میشم؟چرا من همه رو میفهمم لعنتی؟ چرا همه چیز برای من اینقد شفافه؟ دیگه اونقدر دارم همه چیزو شفاف میبینم که مطالعاتمم تو حوزه روانشناسی باعث شده یارو رو بشناسمو طرز تحلیل کردنشو و همشو. ولی خرم. نمیفهمم چرا نمیتونم قانع کنم خودمو ک کله خر ِ احساساتی ِ بامعرفت، بس کن دیگه. بابا هرکسی زندگی خودشو داره مستقله واس خودش زندگی میکنه دیگه. توام بس کن نگران این و اون بودنو. تو یه ژان پل سارتری. یه ژان پل سارتر ِ پر تهوع تر!

یه ژان ِ تنها تر.. 

یه ژان ِ بدبخت تر! که تو ایران زندگی میکنه. که هنوز تو یه خونواده ایه ک نمیذارن بره موسیقی یاد بگیره. ی پر، که ب ساز باد رقصیده و خستس بابا، به خدا خستس!

یه ژان که مجبوره درس بخونه واسه کنکور

ی ژان ِ زیادی هدف دار. 

ژان؟ ژان که هدفمند نبود. من مثلش نیستم. من فقط تهوع و تنهاییشو دارم. من وقتیشو دارم که رفت معشوقشو برگردونه و برنگشت. 

بقیش منم. یه من که خستس از شخصیت آدما. که من که دوست داشتنش هم آدما رو آزار میده. یه من، که مامانش رو خوب میدونست و حالا دیگه حالت مامان نداره براش. چی شد مامان؟ .. من خسته از شخصیت یکی که بعد پنج سال هنوز نمیفهمتش. که نمیفهمه، چرا واقعا؟ باور کنید بعضی وقتا میگم لعنتی، یعنی اینقدر بدم من؟ :) یا ی رفیق که از وقتی شناختمش دردامو بهش گفتم تا الان ولی چرا هیچوقت نبوده؟ چرا نبوده که بترکونیم. چرا؟ چرا میره میچسبه ب یکی ک بارها زخم زده ب خودش و بقیه و اخلاقش گند زده میشه توش آخه؟ 

شدیداً به یه من ِ مشابه خودم نیاز دارم.. یعنی   میتونه باشه؟ میتونم باهاش کنار بیام؟ میتونیم یکی بشیم؟ میترسم دیگه ازش! احساس میکنم خیلی مخالفیم..

گاهی وقتا احساس میکنم که توانایی ارتباطم ضعیف شده از بس 5سال با ی سری آدمای تکراری بودم!

من ِ من، خود ِ من! میشه خواهش کنم بیای؟ میشه التماس کنم بمونی؟ میشه بگی منو میفهمی؟ میشه درکم کنی؟ میشه منو تخلیه کنی از این همه تکرار؟ از این همه احساس؟ میشه؟ ...

پ.ن: گاهی وقتا میگم حیف ِ وب ِ قبلی ک ولش کردم :)

همش اعتماد میکنم، فک میکنم همه مث ِ منن! :/

  • پر ِ بنفش

هنر، درمان هر درد :)

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ب.ظ

نشسته ام، جلویم کتاب باز است و میخوانمش، طرف چپم، دوسومش کمد است و روی درهای کمد آینه هایی که هر وقت درشان نگاه میکنم خودم را میبینم که موهایم دقیقا عین انیشتین است! هر روز صبح.. و طرف راستم تماما پنجره است. نور می‌آید و هوای درون اتاق را زنده می‌کند... ازینجا٬ آسمان هم پیداست. و گل‌ها.. گل‌های رنگ به رنگ!

داشتم کتاب را میخواندم.. چه میگفت؟ از گل ارغوان! دقیقا نمی‌دانم که طرح گل ارغوان را می‌گفت٬ روی پردشان یا خود گل ارغوان را؛ اما داشتم فکر میکردم به خانه‌ای که دوست دارم و بی شک همه جا از برگ گل و گیاه٬ سبز است! بگذریم از تمام لاکچری‌های ذهنی پیانو و یک پنجره به روی کل شهر و اتاقی برای کتاب و کتابخوانه به جدا..

نه اصلا شاید خانه ای که من دوست دارم یک خانه چهل متری کوچک است که به خاطر گل‌هایش پرطراوت است... و احتمالا اپارتمانی است! ولی چه اپارتمانی؟ که هرکس وارد میشود از فضایش٬ تعجب می‌کند! و دقیقا در جایی که کتاب میخوانم٬ روی میزم٬ سبز است که به دور پنجره چسبیده و هر روز خدا به من انرژی می‌بخشد! و میتوانم نفس بکشم آنجا٬ من! با تمام چیزهای حیاتی لازمه...

یا اینکه نه٬ چه اصراری بر وجود میز است؟ کنار پنجره‌ی سفید ِ درور سبز٬ یک جایی برای نشستن هست... آنجا کتاب میخوانم؛ پشت میز٬ درس :) 

(تمام خیالات در ۵ثانیه!) و در نهایت به این نتیجه رسیدم که حالا که نمیتوانم به آنچه که میخواهم برسم٬ پس چرا نباید حداقل بتوانم آن را بکشم؟ کااااش آنقدر می‌توانستم خوب بکشم٬ که میتوانستم خیالاتم را رسم کنم )): 

پ.ن: گریه هم بر هردرد بی درمان دواست٬ ولی غیرازاینه که گریه کردنم هنره؟!

  • پر ِ بنفش

جهان سومی؟

سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ق.ظ

قرار بود اینجارو بسازم توش راحت باشم دیگه؟ پس میگم! 

دیروز صب وقتی با یکی از دوستان رفته بودم بیرون و داشتیم حرف میزدیم، خواستم پیج یکی رو بیارم که دیدم نمیاره! و من ِ خوش خیال گفتم حتما چون درسش خیلی براش مهمه، دی اکتیو کرده شاید. از اون طرف یکی دیگه هم پیجش برام نمیومد که قبلا باهم صمیمی بودیم و فکر کردم به خاطر چیزایی که شب قبل گفتم به طرز غیر منطقی ای بلاکم کرده! یکم عجیب بود برام. ولی اینا واقعا چیزایی نیستن که برای آدم مهم باشن. 

بعد رفتم با یکی از دوستانی که چند مدتیه کمی-خیلی باهم صمیمی شدیم، صوبت کردم و گفتم پیج هر دو رو بیاره، برخلاف تصورم شخص شماره یک بلاکم کرده بود و شخص شماره دو دیلیت اکانت! من تا حالا با شخص شماره یک صوبتی نکرده بودم. تعجب کرده بودم که چه دلیلی داره بلاک کردن کسی که باهاش ارتباطی نداری؟

رفتم پرسیدم از یکی از کسانی که قبلا بهم نزدیک بود، و به اون طرف الان نزدیک تره شاید، که بدونم دلیلشو! میدونین دلیلش چی بود؟ توهین منی که تاحالا باهاش حرف نزدم! اینم مهم نیست. اصلا هم مهم نیست کی ب گوشش رسونده ری اکشن من چی بوده. من به همون شخصی که بهم نزدیک بود یه چیزی گفتم. گفتم بره به فرد شماره دو (که اول گمان میکردم بلاکم کرده ولی دیلیت زده بود) بگه خواهشا عکسامو پاک کنه! و این فرد ِ قبلا نزدیک به من به من گفت جهان سومی. چون همه رابطه دارن الان و حتی اگه من بخوام رابطه جدید برقرار کنم، اون شخص باید با گذشته من کنار بیاد! گفت تو خارج دختره با دوست پسر قبلیش خوابیده و بعد میره با بعدی...

راستش رو بخواین به نظر من این ربطی به جهان سومی بودن نداره. درحال حاضر من دوست ندارم اون شخص عکسای منو داشته باشه و این از افکار و باورها و فرهنگ منه. نه اینکه بترسم از شخص آیندم. اگه شخص آیندم منو به این دلیل نپذیره، شاید بشه اسمش رو گذاشت جهان سومی بودن... تازه اونم شاید! چون باور اون شخص اینه که شخصی که میخواد باهاش ارتباط برقرار کنه بهتره اینجوری باشه، و اگه واقعا منو دوست داشته باشه، همینجوری قبولم میکنه و اینا براش مهم نیستن! ولی گفتم، خواست من، خواست خودمه. خودم راحت نیستم. خودم دوست ندارم!! و به نظرم این فرهنگ منه، فرهنگ شهرم، و فرهنگ کشورم. همه غربی هاهم جهان اولی نیستن! به نظرم قبل از اینا، جهان سومی کسیه که فرهنگش رو قبول نمیکنه. جهان سومی کسیه که فکر میکنه جهان سومیه، کسیه که باور هم وطنشو باور نداره، ونمیفهمه!

بعد این شخص که پرسید از اون یکی شخص، که چرا بلاکم کرده، علاوه بر توهین گفت که چند تا استوری گذاشتم و تحمل نداشته دیگه. میدونین چیه؟ قرار نیست وقتی کسی چیزی مینویسه و میذاره صرفا منظورش توی ِ نوعی باشی و بخواد تیکه بندازه. واقعا میگم! دست بردارین ازینکه فکر میکنین کل عالم و آدم با شمان! و مخاطبشون شمایین. و به نظرم خودشون جهان سومی ترن، که نمیدونن بلاک کردن رو گذاشتن واسه کسایی که مزاحمن! نه کسایی که به عمرتون باهاشون تو پی وی صوبت نکردین. باور کنید قرار نیست از روی ارتباطمون با بقیه به اجبار ببینیمشون، بشنویمشون، بخونیمشون، ببینمشون و فکر کنیم دارن بهمون توهین میکنن. واقعا اگه ازکسی خوشمون نمیاد چرا فالوش میکنیم، و حرص میخوریم؟ 

بیاین یکم فکر کنیم رو انتخابامون، رو قضاوتامون (که اگه جزو کسایی هستین که معنوی هستین، باید بهتون بگم قضاوت کردن برای همه حرامه :) ) بیاین فکر کنیم و ببینیم چرا؟ و همه چیز رو نندازیم رو بقیه. بیاین رو خودمون فکر کنیم و به خاطر "خودمون" یه کاری که میخوایم رو انجام بدیم، که بعدش ازش پشیمون نشیم!

بیاین وقتی عاشق میشین و دنیا رو یه جور دیگه میبینین، دیگه کور نشین :) سعی کنین اونقدر تاثیر نگیرین که باعث بشه نفهمین حقیقتی که تو خودتونه چیه و تابع شخص دیگه باشین :)

پی-نوشت ِ لازمه: این اشخاص، هیچکودوم در بلاگ من نیستن! پس لطفا به خودتون نگیرینشون :)

نتیجه تصویری برای ‪third world‬‏

پی-نوشت ثانویه: ایران جهان سومی نیست شاید. تفاوت فرهنگ ربطی به جهان سومی بودن نداره واقعا. باید فرهنگ کشوری ک درش زندگی میکنیم رو قبول کنیم و تابعش باشیم. چون درش زندگی میکنیم. همونطور که باید خانواده ای که درش زندگی میکنیم رو قبول کنیم. چون اونا حامی ما هستن، هر طور که بشه! مثل اینه که یه آمریکایی به خاطر اینکه بچش 18 سالگی ازش جدا میشه به خودش بگه جهان سومی، یا حتی وقتی بچش توانایی رو نداره که مستقل بشه هنوز، بهش بگه جهان سومی... 

هیتلر با اینکه آلمان رو نابود کرد، ولی تمام ملت آلمان میپرستنش. چون رهبرشون بوده. تا سالها هم بچه ها با اسم های "آدولف" فراوان بودن و چه بسا، همچنان هم هستند. 

جهان سومی بودنمون از چی میاد واقعا؟ :) 

  • پر ِ بنفش

کتاب هایی که خواندیم...

يكشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۱۴ ق.ظ

امروز چیزی مرا از خواندن کتاب جدیدم، یعنی سال بلوا باز میداشت. نه ترس از امتحان ادبیات بود، نه افکار مشوشی که بخواهد صبح تا شبم را درگیر کند و نه حتی صدای چک چک آبی که به خاطر آب دادن مامان به گلها از نورگیر می آمد. دقیقا همان نورگیری که پنجره اش روبرویم است و هر روز خورشید از این پنجره ی قدی چشمم را میزند، اگر که زیاد بخوابم!

یک صفحه و نیم که چیزی نیست ولی بگذارید بگویم که یکبار ازخواندنش خسته شده ام و داشتم فکرمیکردم آن زمان فقط به فکر "خواندن کتاب" بودم و نه چیز دیگری...! این بار خرم و خشنود احساس میکردم که واقعا میخواهم داستان هارا بفهمم و از اینکه ممکن است با این احساس چه حجمی از کتاب هارا تمام کنم واقعا ذوق کردم اما بعد یک فکر دیگر حمله کرد بر مبنای اینکه: توکه کتاب هایت را فراموش میکنی؟ یادم افتاد به کتاب ِ "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" که جیبی بود و اولین کتابی بود که از پائولو کوئیلو یِ عزیز خواندم و دیدم جز روند داستان چیزی یادم نیست که میشود در سه جمله آن را خلاصه کرد! راستش الان که دارم مینویسم میبینم که بیشتر به یاد می آورم ولی همین بود دیگر، ترس فراموش کردنشان؛ درحالی که نمیخواهم! تصورکنید کتاب هایی که میخوانید را تکه تکه جملاتی که از آن دوست دارید را به جای نوشتن به خاطر بسپارید وآه خدای من چند درصد از لحظات زندگیتان آن را به خاطر خواهید آورد و باعث میشود که چقدر عاقلانه تر و روشن تر به "قضیه" فکرکنید ودر باب آن عمل کنید! :)

البته میدانم که خواندن کتاب خود به خود روی مغز و زندگی تاثیر میگذارد؛ ولی واقعا دوست دارم جزجز آن را به یاد آورم :) که هر کتابی که خواندم چه بود؟ چه کسی بود؟ چه شد؟ مترجمش چه کسی بود؟ و...

 خوشبختانه اسم هایشان به سرعت اسم فیلم ها و صد البته بدتر از آنها رمان های مجازی، از بین نمیرود... :)

پ.ن : چه دلیلی دارد که همه رشته ها را از ادبیات متنفر کنید؟ چرا من ِ ریاضی ِ نفهم باید ادبیات بخوانم و از آن متنفر باشم؟ باور کنید دانستن آرایه ها و فلان و بهمان در زندگی یک مهندس تاثیری ندارد. شاید باید کتاب میبود و از شعرهایش لذت میبردیم و با ادبیات آشنا میشدیم، با یک حالت ساده و لذت بخش... ادبیات را جهنم کرده اید برایمان -.-

پ.ن : واقعا بیان چه اصراری داره برای عنوان؟ 

  • پر ِ بنفش

استقلال در همه جوانب

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۵۶ ب.ظ

یکی دو روزه که دارم احساس میکنم خودم نیستم و سعی کردم در رابطه باهاش یه سری کارها انجام بدم. دیدم وقتی میفهمم اون میاد فقط میخوام جلب توجه کنم و مهم نیست ک چی میگم و چ صدایی و چ لحنیه و با کیام... دیدم باید خودم باشم، منی که من‌ِ واقعیه تا الان همه کسانی ک‌ میخواستم رو جذب کرده. امروز سعی کردم خودم باشم. 

حالا تو این بعدازظهر خنکی که نشونی از بهار نداره و هواش پاییزی و بارونیه نشستم دارم my immortal رو گوش میکنم و به این قضیه استقلال که دکتر موسوی چند وقت پیش تو سخنرانیش بیان کرد فکر میکنم... به اینکه چه درصد زیادی از ما چه درصد زیادتری از انتخابامون و رفتارامون تحت تاثیر چیزای دیگس! و شاید خودمون متوجهش نباشیم در حالی که سعی میکنیم یه کاری رو انجام بدیم نمیشه. دارم فکر میکنم این قضیه که وقتی عموم مردم یه چیزی رو تایید میکنن هنه ازش پیروی میکنن بدون اینکه شاید واقعا بدونن چیه، و این قضیه اثبات شدس تا حدی که ممکنه فرد راه حل درست رو بدونه ولی چون عموم چیز دیگه ای میگن اونم احمقانه رفتار کنه. اینکه یه آدم سریع اونقدر تحت تاثیر یک نفر دیگه قرار میگیره که همه باورهاشو قبول میکنه و تو زندگیش اجرا میکنه به نظرم ضعفشه و غلطه. در حالی که فکر میکنم درستش اینه که خود ادم خودش همه چیز رو برای خودش انتخاب کنه و در هیچ رابطه ای سعی کنه که تابع نباشه، مگر تابع عقل و اطلاعاتش!!

  • پر ِ بنفش

چرا؟

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۳۳ ب.ظ

دارم فکر میکنم کلی فکر تو سرم بوده صب تا الان و هیچکودوم یادم نیست و هر کودوم میتونستن یه نوشته مناسب بسازن. چرا یادم نمیاد ازشون چیزی؟ آیا اقتضای سنمه اور آیم چنجینگ؟!

  • پر ِ بنفش

به جز بیشعوری، اسمش چیه؟

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۱۷ ب.ظ

اینکه قول میدین رویا میسازین زندگی میسازین و بعد پا میشین میرین.. بعد باز میاین میگین دلمون تنگ شده و بعد میگین نمیخواستین حرف بزنین! چرا؟

به نظرم اگه چیزی هست که میدونین نمیتونین و نمیشه زورشو نزنین لدفا

و اینم ک میگن بیشتر از هفت سال دوست باشین خونواده میشین هم راسته :) شما میتونی هفت سال از بهترین سالهای زندگیتو فراموش کنی؟ :)

+احساس میکنم امروز باز مغزم حمله کرده و منم بی راه و چاهم و آهنگ ِ غمگین و این صوبتا :)

اگه لینک آهنگو پخش ننمود بفرمایین این یکی

  • پر ِ بنفش